تبليغاتX
مات تو
جمعه 1391/01/11

 

 

  کرگدن ، زردچوبه، شازده کوچولو و حافظ

 

 

  اول نوشت:  

        تا حالا شده بخوای نصفه شب یه جای خوب با خودت خلوت کنی 

       - به خیال اینکه کسی نیست - بعد بری اونجا ببینی ۲ هزار نفر همونجا

        صف کشیدن واسه خلوت کردن ؟ شده؟

 

          !!   rahkar: ruz  3 farvardin   saat 2  sobh boro shiraz - hafezie 

     

 

     سال تحویل کنار حافظ بودم، همه حافظیه بودن جز حافظ!

     ها؟ مگه خودتون شاخه نبات ندارین از خودتون؟

 

      حال این روزها از زبان شمس الدین ممد:

 

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می کشم از مردم نادان که مپرس

 

 

 

       این پست حرف زیادی واسه گفتن ... دارم.

     اما به قول کرمونی ها (با لهجه خوانده شود) ولِش کن!!

 

 

    دَم کُت  *                 damkot

 

 

   همینجا نویس


   از آنجا که امکان دارد بخشی عظیم   (قریب به ۹۰ درصد)  از مخاطبان

   این وبلاگ مثل من پایین تنه ای مبسوط و گله گشاد داشته و زحمت رفتن به

   ته صفحه و سپس بازگشت به مکان قبلی را به خود ندهند پا نویس را تبدیل به

    همینجانویس کردیم که آن بخش عظیم بروند حالش را ببرند.

 

    *   دَم کُت  به گویش زیبا و اصیل بیرجندی می شود:   بی صدا و خاموش

 


 

 

   اشک ها و لبخندها 

 

  خدمتتون عارضم که اگه تا به حال دفترچه ی روزنوشت 

  ( یا هر اسمی که واسش می ذارین ) نداشتین

  از حالا به بعد داشته باشین.نه که آب بخوری بنویسی توش،

   اتفاقایی هستن که باعث می شن چندلحظه مکث کنیم.

   آدمایی  که باعث می شن بهشون فک کنیم.

   تصویرایی که فقط یه بار از جلو چشم عبور می کنن..

  .( بابا خودتون استادین دیگه)

   ممکنه الآن اهمیت این دفترچه که شاید شباهتی به دفترخاطرات 

  نداشته باشه رو درک نکنیم. اما به قول مهرداد ۲ سال بعد که یه ورقی

  بزنیم یه جاهاییش اشک میاره یه جاهاییش لبخند...

 

 

   وسط نوشت:

 

     تا حالا شده به خاطر اینکه شهرِت راه آهن نداره بری یه شهر دیگه

     که از اونجا با قطارش بری به شهر مقصد،

     بعد از قطار جا بمونی ، برگردی شهر خودت؟ شده؟ 

 

        .rahkar: hamchin hemaghati faghat az man bar miad          

 

 

  شعر

 

نمی دونم تا کی باید از خودم شعر تکراری بذارم اینجا....

اما می دونم یه روز خوب میاد.

این شعر رو شهریور ۸۸ یه بار گذاشتم رو وبلاگ.

ببخشید دیگه...

 

 

          فصـل آخــر :          علـف، کمی هـم کــاه

گـــاوهــای اصیــــــــل ایـــــرانــی 

زن، ســــه تولـه سگ و کمی پیتزا

مــردهـــای ذلــــیـــل ایــــرانـی...

 

 

... و کتاب را خواندم و شسـتم

توی حوض کثیـــف سیـــمانــی

رو به روی خدا نشستم:(( هِی

تــو کــه از خـلق من پشـیمانی

 

 

دو ســه تا درد دل که نه، شاید

حــرف مفـت و چـرند یک بــنده

ایــن اواخــر دلـــم شـــده بیـمار

شده عاشق، عجول و یک دنده

 

 

عاشقی، ذبحِ یک نفر درتوست

یا که قـتلِ خودت، چه فرقـی دا /

رد شــدم، امتحـان سختــی بود 

هـم تــو رفـتی،هم او و هم آنها

 

 

آه از زنــــدگـــی گــریـــزانـــم

از شــبی که زنی به من خندید

و رفـــــاقــت که بین ما گم شـد

و خـــدایــــی که در دلــم گندید

 

 

او تو را خوشه خوشه از من چید

و تـــو تنـــها نگـــاهــمــان کردی

تو خُــــــدایـــی، رفیـــقِ نامـردم

تو هـم آنشب سیاهـمان کردی...

 

 

 

شــده ام یک اصـیــل ایــرانــی

با کـــمی یونجـه و کمی هم کـاه

لحــظه ی آخرست و می مـیرم

با سه توله سگ و کمی هم آه...

 

 

***

 

 

یـــــک حقیقت، شبـــیه عزرائــیل

وقــت مــرگــم از آســـمان افتـــاد

زنـدگی داد! هان؟...جا خوردی!!

زنــدگــــی داد و از تـــــوان افتــاد

 

 

رو بــه رویــت نشـســـته ام، امــــا

ســاکتی و نگاهت آن گوشه اســت

اســــم آن خانــمی که دوســـتــش دا

                    رم هـمانـجا میانِ آن پوشه است )) ...

 

 

 

 

  زرپوپه دالیین؟*

 


*   دیالوگی در فیلم آخرم از زبان یک پسربچه ی  ۲ ساله خطاب به پیرزن همسایه:

 زردچوبه دارین؟

 


 

کار و بار:

 

    یه میز کوچیک گوشه ی یه اداره ی فکستنی به اسم حوزه ی هنری

   که زیر شیشه اش عکس کیارستمی بود و از وقتی با ژولیت بینوش

   دیده شدانگاری عکسه غیب شد... شاید کار اجنه بوده...

  و  نامه نگاری...

   جناب آقای ....

   ریاست محترم ....

  خواهشمندم نسبت به خرید کیک آبمیوه برای جلسه ی نقد فیلم

    دستورات لازم را مبذول فرمایید.

 

   حالم از این بروکراسی اداری به هم می خوره.

حالم از محمدصادق دهقانیِ مسوول خانه ی فیلم به هم می خوره.

تو این مدت تهیه کنندگی چندتا مستند رو به طور همزمان برداشتم

که خدا رو شکر تا به حال تصویربرداری 8 تا ازین فیلما تموم شده.

همه ی این فیلما تو کارگروه مستند خانه ی فیلم و با مشاوره ی 

 مهرداد اسکویی * ساخته می شن.

 


* مهرداد اسکویی: مستند ساز برجسته ی بین المللی و

چهره ی فرهنگی دنیا در سال 2010


  شهری  میان  شهر

 

    فیلمنامه ی دوستم باقر  رو ساختم.

    خاطره ی خوبی بود، بازی گرفتن از بچه ی دوساله.

    اینم چندتا عکس که عکاس فیلم محمد براتی زحمتشو کشیده.

 

 

( ببخشید. گل پشت و رو نداره )

 

شهری میان شهر

 

( فربد. واقعاً شیرین بود ولی دهنی از ما سرویس کرد که نگو)

 

شهری میان شهر

 

( اون طرف گروه در حال تصویربرداری

اینطرف باقر و خانومش درحال ساکت کردن فربد)

 

 

 

کرگدنی برای شازده کوچولو

 

    و فیلمی که همه ی هوش حواسمو برده اینروزا...

    مستندی از دکتر کامیابی*

   سه ماهه که شروع به ساختش کردم. تصویربرداری توی بیرجند

    و تهران تموم شد. در حال تدوینم.

 


* دکتر احمد کامیابی مسک

68 ساله. ساکن خیابان میرزای شیرازی تهران

نویسنده، پژوهشگر و مترجم برجسته ی تئاتر کشور.

 دارای بالاترین مدرک دانشگاهی جهان.دکتردتا.

دارای نشان شوالیه از دولت فرانسه.

دارای نشان پژوهشگر برتر کشور. یونسکو شناس. متخصص تئاتر مدرن.

 از دوستان اوژن یونسکو ؛ ساموئل بکت و ...

نویسنده و مترجم ده ها کتاب به زبان فرانسه و پارسی.

استاد تئاتر دانشگاه تهران


این فیلم یه مستند پرتره از پروفسور کامیابی ؛ شازده کوچولو ؛

 کرگدن ها و ایرانه. خودم دارم شاخ درمیارم

اما می دونم کاری که می کنم رو دوس دارم.

فیلم که تموم شد حتماً خبرشو می ذارم رو وبلاگ و دوس دارم

که شما هم ببینین. البته اگه شمام  طلبه باشین.آدرس می دین

و منم پست می کنم دیگه. باز بگین صادق بده.

 

 

 

(خونه ی دکتر- اسفند 90)

 

دکتر کامیابی و یونسکو

( دکتر کنار یونسکو و زنش)

 

دکتر کامیابی و بکت

( دکتر در آخرین گفتگوها با ساموئل بکت)

 

دکتر و ما

( دکتر، من و گروه کوچیک مستندم؛

 صادق و مهدی - بعد از ضبط آخرین پلان - دانشکده ی هنرهای زیبا)

 

خب دیگه.

ما رفتیم تا اااااااااااااااااااا

تموم شدن فیلم دیگه.

فعلن.

 

 

   ته نوشت:

   تا حالا شده تو پارک نشسته باشی و یه دخترخانوم که داره رد میشه سیگارشو

با آتیش تو روشن کنه و نیم ساعت بعد توی تماشاخونه با هم تئاتر نیگا کنین

و آخرشم با یه لبخند بدون اینکه شماره ای رد و بدل بشه از هم خدافظی کنین؟ شده؟

 

rahkar: zur nazan man hamun ahmaghe ghabli hastam

 

 

 

 

.

 

 

 

[+] نوشته شده توسط محمد صادق دهقاني در 23:8 | | قالب بلاگفا
Template Design by Ali Lafzi Ghazi ::Tarah.somee.com
Copyright © 2007 By SHERMAN http://fanousekhis.blogfa.com ALL right reserved RSS
مات تو